قصه تکرار

مطمئنم که خدا هم روزی آدمی بوده در جستجوی چراها، باید و نبایدهاش.اونم دنبال خدای خودش می گشته و برای رسیدن به جواب سوالهای بی جوابش وارضاء حس کنجکاویش به اکتشاف اختراع و آفرینش مشغول می شده،تا اینکه آدم رو خلق می کنه و به خودش آفرین میگه از این چیزی که خلق کرده،اما همین که می فهمه که این موجود 2 پا بلای جونش شده و همون سوالای بی جواب رو از خودش می پرسه،خودشو از دست این بنده نا خلف پنهون می کنه و بهش وعده اینو میده که من حتی از رگ گردنت هم به تو نزدیک ترم،و جواب همه سوالا رو به روزی میسپره که خودش هم به اون روز اعتقادی نداره.

و من بازم مطمئنم اگه ما آدما هم برای ارضاء حس کنجکاویمون یه روزی روباتهای با احساس خلق کنیم،که به دنیا میان،میمرن،عاشق میشن و ….،باید یه جوری خودمونواز دست اونها برای جواب ندادن به سوالهای بی جوابشون قایم کنیم وبه اونها هم وعده روزهای بهتر رو بدیم که خودمونم بهش اعتقادی نداریم،و این دور باطل تا ابد ادامه خواهد داشت.

Advertisements

یک پاسخ to “قصه تکرار”

  1. ووهومن Says:

    تو رو خدا فونتت رو درشت كن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: